تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود

                      

وقتی دلت خسته شد

 

دیگر خنده معنایی ندارد

 

می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده

 

درد چشمانت را پنهان کنی

 

وقتی دلت خسته شد

 

حتی اشکهای شبانه آرامت نمی کند

 

گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای

 

وقتی دلت خسته شد

 

هیچ چیز آرامت نمی کند به جز

 

پرواز

 

 

سهم من از آزادی


تشویش و فرار از تاریکی


سهم من از زندگی


نوشتن ...


برای دستان پینه بسته اش

 
برای دل شکسته اش

 
برای بال و پر بسته اش


در گذار این شب سیه

 

 
در میان این خفاشان خون آشام


نشسته در تاریکی در میان شاخساران


سهم من از زندگی

 
ترس و وحشت از درختان بی شمار

 

 

سهم من از آزادی

 
یک دریچه اعتراض


یک پنجره فریاد

 
یک حنجره درد نهفته

 
هزار و یک حرف نگفته

 
یک صحرا شقایق

 
یک وطن پر از قفس

 
قفسی پر از آزادی

 

 

کبوتری ...


بغ کرده ، ساکت و آرام


چشمانش خیره به ابرهای سفید

 

به آسمان می اندیشد


و من به بغض اش


زیر آسمان بارانی


من به پروازش در اوج


من ...


به بال و پر بسته اش


و به پرواز آزادی

 

می اندیشم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:14 توسط ..:: ساعده ::..

                            

Happy Valentine

      

 

اي كاش دانه برفي بودم

 

 وقتي شاعري پنجره اتاقش را ميگشود

 

        بر روي صورتش مي نشستم

 

        چقدر تنهايي ام با احساس گره خورده است

 

 انقدر ساده ام كه از حس وجود فنجاني داغ

 

در زمستان اتش ميگيرم

 

         انقدر در شهر قاصدكها خيابان گردي كرده ام

 

             كه پاهايم تاول زده و انقدر جام عشق را

 

                زود چشيده ام كه هنوز هنجره ام ميسوزد  

   

                 

سر آن کوچه خاموش غریبانه نشستم

راه را بر هر عابر دل سوخته بستم

گفتم اخر تو می آیی .. تو می آیی!

یادم افتاد به پیوند گسسته

یادم افتاد به پیمان شکسته

                    

یادم افتاد به آن روز جدایی

یادم افتاد که دیگر نمی آیی

پیش چشمم همه خاطره هامان گشودند

یادم آمددست دردست از این کوچهگذشتیم توگفتی:

سرسکوی بزرگی بنشینیم نشستیم

 دست در دست نهادیم دیده بستیم

کوچه ازخاطره پربار سینه از وسوسه سرشار

 شهر از همهمه پربار

تو بر انگشت من انگشت گره کردی و گفتی:

گرهی را که من امروز زدم کس نگشاید

هیچ پیمانی از این بیش نپاید

 

ماه میریخت به راه من وتو گرده سیماب

 مادوعاشق دوگنهکارگاه بیداروگهی خواب گذشتیم

زیر بارانی از آن نقره مهتاب نرم چون آب گذشتیم

باز شد پنجره ای و کسی گفت: که هستید؟

ما گذشتیم و به لبخند ندادیم جوابی

گفت: پیداست که هستید......

بسته شد پنجره ما نیز گذشتیم

این کوچه همان کوچه ست

 همان عطرو همان بوهمان رنگ و همان بو

 همان سنگ وهمان اب وهمان جو

سالها رفت ولی......

کوچه همان جاست

 هنوز جای پای تو ازاین فاصله پبداست هنوز

گویی آن مرد مصمم از آن پنجره مشغول تماشاست

 هنوز

اما..........

کوچه آن کوچه دگر نیست سالها رفت چو باد

من غریبانه نشستم یک عمر سرآن کوچه تنگ

یکی برایم انداخت گل و آن دیگری سنگ

من نه از سنگ رنجیدم و نه از گل خندیدم

آنقدرماندم که چوبرگ برسرشاخه تنهایی خودخشکیدم

نوجوان بودم و آن کوچه گذرگاهم بود

کوچه ی خاطره ها دلهره ها 

کوچه ساکت و دلخواهم بود

ولی امروز کزین کوجه برمن می آیم نوجوانی رفته

با دلی سوخته و غرق به خون می آیم

کس ندانست چه امد به سرم   

 این همه سال تونیز نگرفتی خبر

همگان پندارند من به راه افتاده من دل از کف داده

راه گم کرده ام و رهگذرم  وای بر حال دلم

سر این کوچه نشستم

 یک عمر ولی امروز غریب وطن خویشتنم

تو کجایی که بیایی و ببینی هنوز

ره نشین سر این کوچه خاموشم هنوز

خسته از دقایق روزگار پربسته

 و در نهایت انتظارم هنور

  




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:30 توسط ..:: ساعده ::..