آنروزی که با کوله باری از عشق و صفا و محبت
در بتکده قلبم را زدی و من بی محابا
در را به روی تو گشودم هنوز به خاطرم هست
هنوز به یاد دارم که دوست داشتنت
را در طبقی از عشق با شاخه هایی از محبت و
وفا گذاشته و تقدیمم کردی
روزهای سرد زمستانی را با حرارت وجودت
برایم گرم ساختی و لحظات تلخ زندگی ام
را با شیرینی کلامت چون عسل ساختی
به کلمه دوستت دارم عادتم دادی

با کلمه عشق اشنایم کردی
و محبت کردن را به من اموختی
به می گفتی گل را باید دید .
بویید ؛ نه اینکه گل را از شاخه چید
حالا کجایی که ببینی ؟
در بتکده قلبم باز مانده است
عشق و محبت و صفا سرگردانند
به دوستت دارم عادت کردم
و با عشق کاملا اشنایم و محبت کردن را به دیگران
اموزش میدهم
ای کاش زود تر به این واژه ها خو گرفته بودم
ای کاش زود تر اموخته بودم
عزیزم....
در بتکده قلبم را تا بازگشت تو باز میگذارم
بازگرد
بازگرد و ببین اموخته هایت را
بازگرد و بشنو دوستت دارم را....
چقدر سخته
تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید
و به جاش
یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد
نگاه کنی
به جای این که لبریز کینه و نفرت بشی
حس کنی که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته
دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی
که یه بار زیر اوار غرورش تموم وجودت له شده
چقدر سخته
تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بهش بگی
چقدر سخته
وقتی پشتت بهش هست
دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه
اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری
چقدر سخته
گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی
و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
نـــــــــــــــــــــــــــــرو....

زندگی یعنی انـتــــــــظار
چیزی فراتر از غم
وسنگین تر از آه
بر سطح واژه هایم نشسته است
وگلویم را می فشارد
درحیاط خلوتم ،قصه می شود نسیم
در حیات یک حضور،باغچه پرشد ازخـــدا
در ورای انتظار ،نعره میشود سکوت...
با مدادی از جنس تنهایی
بر دفتر پراز شعرهای دلتنگی ام
با چشم های خیس مینویسم ...
چند روز دیگر، شب غربت من است ؟؟؟
غربت....
انتظار...
آه...

زندگی یعنی همین
یعنی انتظار....
زدنیایی که مردمانش عصا از کور میدزدند
من از خوش باوری
آنجا محبت جستجو کردم
چنین امروزی بود...
خورشید زودتر طلوع کرد...
همه پرنده های محل اومده بودن
روی شاخه ی درخت نشسته بودن و منتظر خبر بودن ..
زمان گذشت و گذشت تا رسید به اون ثانیه..
حتی زمان هم یک لحظه ایستاد
تا این ثانیه بیشتر ثبت شود.آری تو متولد شدی!

ناهید عزیز تولدت مبارک
برایت شعری خواهم سرود ...
شعری به وسعت دریای آرامشت ...
شعری به رنگ دشت های ارغوانی
که کلاه از سر بیننده می اندازد ..
به اندازه وسعت تمام ستارگانی
که در آسمان دیدگانت آشناست .. !
برایت واژه ای خواهم ساخت ...!
واژه ای که همیشه روح آدمیان را پروازی دهد
و به یاد خوبیهایت بی اندازد ...!
شعری جاودان ...
شعری که هرکه ستاره ای دید ...
یاد تصویر زیبایت بوسه بر خاک زند ...!

ناهید عزیز دوست و همکار و مدیر گروه میعادگاه
تولدت رو بهت تبریک میگم ![]()

بگذار هر روز، دليلي باشد در دست
بگذار هر روز، عشقي باشد در دل
بگذار هر روز،دليلي باشد براي زندگي
صداي خنده مستانه اش آمد، اما پنجره ام
ديگر گشوده نخواهد شد
چرا که ديگر از اين پنجره ها
که انتظارم را به تمسخر مي گيرند بي زارم
خوش باش
که من عمري ست به شنيدن
خنده ي سرخوش و مستانه ات،
به نگاهي دزدانه از پس پنجره دلخوشم

محبت را تماشاکن!
نگاه کن دوری او را.چرا باید چنین باشد!؟
چرا باید از این یک خواهش کوچک رها باشم!
محبت را مگر تا کی میتوان از این و ان دزدید!؟
به امید سحر خشنود بودن عاقبت تا کی؟
به راه عشق تلقین کردن خود عاقبت تا کی؟
دگرخسته گسسته هیچ وپوچم دگر از زندگی سخت دورم
چه شبها بود ان شبها خدایا که شب بودو من ویک مشت رویا
چه امید چه امالی خدایا سخنهاراز دلها من فراوان دارم امشب
حقیقت را دگر تا کی توان پنهان و مخفی کرد؟!
دلا تا کی... مگر تا کی؟!!!!!!




تقديم به تويي که هنوز هم تکه اي از آسمان در چشمانت![]()
جرعه اي از دريا در دستانت و تجسمي زيبا از خاطره ي ايثار![]()
گلهاي سرخ در معبد ارغواني دل هايت به يادگار مانده است![]()

ساده می گویم
تولدت مبارک
میلاد چشمانت را با شمعی که از داغ دل پروانه افروخته ام
جشن می گیرم .
تا با دم محبت خود شعله اش به خاموشی بنشیند .
از شکوفه های درختان بهار وام می گیرم تا دنیا را آذین بندم.
شاید شاپرک چشمانت لحظه ای در میان نگاهم مهمان شود.
بگذار برایت شعر محبت بخوانم با آنکه کلمات در برابر مهر
وجودت شرمنده اند .

تولدت مبارک
این را پروانه های رنگ رنگ و قاصدکهای عاشق
با من زمزمه می کنند .
میلادت مبارک
این صدای آبشار وفاست که از فراسوی دوستی نوای
تبریک را در گوش چشمانت تکرار می کند .
بمان و سبز بمان تا طلوع وجودت را باز هم عاشقانه
به جشن بنشینیم .


نینای مهربونم![]()
دوستت دارم ![]()
مبارک مبارک تولدت مبارک
ببین طلوع چشمات به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمیو یه رنگه
روز تولد توست همه میگن مبارک
منم میگم عزیزم تولدت مبارک


گلا رو تو گلدون جا بدید باغچه ها رو آب پاشی کنید
همه کوچه هاچراغونی خونه ها رو نقاشی کنید
ماهو ستاره در نیان تو اومدی به جشنمون
میارزه برق چشم تو به نور سر تا پاشون
روز به این قشنگی هرگز کسی ندیده
صدای سازو آواز به آسمون رسیده
امروز فقط روز توست میخوام دنیا بدونه
برای اسم زیبات میخونم عاشقونه
تو آمدی به دنیا به قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم که عشق من تو هستی

منم تا دنیا دنیاست قد تو رو میدونم
امروز تولد توست از ته دل میخونم
تولدت مبارک مبارکو مبارک
تولدت مبارک


جمعه ۱۲ مرداد روز بدنیا آمدن یه فرشته ی مهربونه
امروز رو بهت تبریک میگم امیدوارم که از من و دوستت
الهه قبول کنی تنها کاری که میشه کرد .
همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز ميدونم دل هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد
انگار يه چيزه کم داشت
اون پولکاي روشن رنگ غبار غم داشت
با سر با شيشه ميزد
دور خودش ميچرخيد
گم ميشد اشکاش تو آب
چشماي من نميديد
واي که نميدونستم
تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميکردم
ولي چشماش نميدي
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد!!
انگار ميگفت يه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دلتنگه!!!

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها
نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

بسترم صدف خالي يك تنهايي است وتو
چون مرواريد گردن اويز كسان دگري
فروتنانه مي شكنم در مقابل گردباد اندوهت
وشكران حيات را قطره قطره مي نوشم
چه سهمناك عقوبتي است تاوان گناهي كه نكردم
بخواب ای دختر آرام مهتاب
ببین گلهای میخک خسته هستند
تمام اشک هایم تا بخوابی
میان مخمل چشم شکستند
بخواب ای پونه باغ شکفتن
گل اندوه امشب زرد زردست
بخواب ای غنچه بی تاب احساس
فضای شهر شب بو ها سرد ست
بهار سبز عاشقها خزانست
خزان بی قراران بی وفایی ست
بخواب ای مرغ نا آرام دریا
گل آرامشم امشب تنهای تنهاست
اگر امشب ز بی تابی نخوابی
دلم تا صبح در چنگال غم هاست

بخواب ای لذت سرشار پرواز
که دنیا یک گذرگاه عجیب است
همیشه نغمه مرغان عاشق
پر از یک حس نمناک و غریب است
پرستو هم نمی ماند به بک شهر
همیشه هجرتش از بی قراری است
بخواب ای آشنا با خلوت شب
دلم در آرزویش تنگ تنگ است
نمی دانی که او وقتی بیاید
بلور اشکهایم چه قشنگ است
بخواب ای شبنم نیلوفر دل
که شب تنهایی دل ها درازست
دعایت می کنم هر شب همین وقت
که درهای دعا تا صبح بازست
خوب دوستان عزیز این خبر همین الان به دست من رسید که فردا تولد دوست و همکار عزیزمون در گروه میعاد گاه هست خواستم همیجا بهش تبریک بگم و تنها کاری که میشه کردو امیدوارم که بتونیم بازم هم در کنار هم (ناهید خانم /
نیــــــــــــــــــــــــنای عزیزم / آقا محمد معتمدی / آقا کاوه / الناز کار کنیم

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
آقا ی محمد معتمدی تولدت مبارک
روزگاری فرشته ای با بال های بلورین درآسمان زندگی میکرد.
روزی فرشته نزد خدارفت و گفت: خدایا میخواهم بروم تا زمین را ببینم
تا زمانی که بروم و برگردم بال هایم نزد تو امانت
خدا گفت: توهم برو اما میدانم برنخواهی گشت مثل آنهای دیگر
فرشته گفت: قول میدهم به زودی بازگردم
و بال هایش را درآوردو روی هزاران جفت بال دیگر که نزد خدا امانت بود قرار داد
وبه زمین رفت...
فرشته آنقدر از زمین خوشش آمد که عهدش را با خدا فراموش کرد
زمین زنجیرجادوویی اش را به پای یک فرشته دیگر هم انداخت...