آنگاه... آنگاه که بمیرم . ای عزیز ترین برایم مرثیه های اندوه بار سر مده . گلهای سرخ نپرور . سرو های پر سایه نگستر و بگذار مرقدم را تا علفهای هرز بپوشاند و شادابی خویش از ژاله و رگبار بگیرد . و انگاه در ارامش و شفقتی ابدی که ان را طلوع و غروبی نیست . شاید تو را به یاد بیاورم . و شاید به فراموشی سپارم.

سکوت و نگاه را
با هم یکی میکنم
فریادی میشود بی صدا
می شنوی؟ !
فریاد بی صدا را
فریادی که با تمام سکوتش
فقط یک چیز می گوید:
دوستت دارم
دوستم داشته باش
برایتون میخوام این دفعه چند تا کلیپ زیبا بذارم امیدوارم که خوشتون بیاد.
دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا...
ای دل تنها چیه چشم انتظاری باز یه لحظه یه دم آروم نداری...
نذار باور کنم تنهای تنهام نمیخوام با کسی غیر تو باشم ...
گریه نکن عزیزکم فدای اون برق چشات چی شد که باز اشک غم...
پنچره بسته دلم شکسته دلی که تنها دل به تو بسته...
حتما نگاه کنید ضرر نمیکنید / نظر یادتون نره .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :
مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه
دردهايش را در خود نگه مي دارد.
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت:لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان
همه سر به زير انداختند.
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت :و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به
دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي
گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد........
شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمي ره
واسه هر كسي مي گم قصه شو آتيش مي گيره
دل من يه دريا خون بود چشم تو يه دنيا ترديد
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد
شب رفتنت يه ماهي ، تو خشكي رفت و جون داد
زلزله خيلي دلارو ، اون شب از غصه تكون داد
غما اون شب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن
پا به پام عكساي نازت ، اومدن تا صبح نشستن
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكي بودن
قحطي سفيديا بود ،همه انگار مشكي بودن

شب رفتن تو ياسا ، دلمو دلداري دادن
اونا عاشقن وليكن ،تنها نيستن كه زيادن
بارون اون شب دسشو از سر چشمام بر نمي داشت
من تا مي خواستم ببارم هر كسي مي ديد، نمي گذاشت
شب رفتن تو تسبيح از دس گلدونا افتاد
قلب آرزوهام اون شب واسه هميشه وايساد
شب رفتن تو ديدم ، يكي از قناريا مُرد
فرداش اما دست قسمت ، اون يكي رم با خودش برد
شب رفتن تو ديدم خيليه غماي من
روي شيشه مون نوشتم مي شينم به پات مسافر

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟
سوختم آیا پناهم میدهی؟
آتشی افتاده برجان و دلم ،
قطره آبی بر لبانم میدهی؟
میهمان جان جانان گر شوم،
میزبان را نشانم میدهی؟
تا بیاسایم دمی درپای عشق،
زیرچترت سرپناهم میدهی؟
ای جواب پرسش بی پاسخم،
عشق را آیا نشانم میدهی؟
رو مـــــــــگردان نـــــازنــــین
با گوشه چشمت بگو!!
درشرار چهره ات
یک بوسه گاهم ميدهي!!!
مادراگر روزی سینه مرا
بشکافند می بینی که روی قلبم نوشته
مادر دوستت دارم





توجه
توجه
توجه
امروز بغیر از روز مادر و روز زن یه روز عزیز دیگه هم هست
امروز روز پیوند دو عزیز هست
میخوام همین جا بهشون تبریک بگم
امیدوارم که خوشبخت بشن









عسل جان
حسن جان
پیوندتان مبارک 

موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد
منو ديد ازم پرسيد؟
امروز چه آرزويي داري؟؟
گفتم: خدايا هميشه مواظب اوني که
الان داره اين نوشته رو ميخونه باش
چون برام خيلي عزيزه





مدتي است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم….از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لاي پيچ و خم آن عشق را آغاز کردم…
مدتي است خودم را و زندگي ام را در تو گم کرده ام …آن چنان که شده اي تنها اميد براي بودنم و حل معماي زندگي ام..
…ديري است خسته ام از تحمل تماشاي شب هاي بي تو ستاره ي آسمانم
ستاره ي من…
خستگي هايم را با بوسه از من بگيرکه سخت محتاج تسکين تو ام…بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…بگذار در شعاع محبت تو تا کرانه هاي همه ي خوبي ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...
بگذار بدانم که ديگر در دستان تو آواره نيستم…بگذار تنها شعر پرواز تو باشم…
هم پرواز من...نديده اي اشک هاي شبانه ام را براي دوري از تو مي ريزند…نديده اي مرا که سلام سحر گاهم وشب خوش شبانگاهم را پنهان از نگاه آيينه هاي رنگ پريده با عطر يک بوسه برايت مي فرستم...
اي پاک تر از هر آيينه بي غبار...من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو دلواپس از برگ هاي زرد پاييز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...
درخت تنو مند عشق...شيرين تر از عشق تو کجا مي توان يافت؟
در اين شب تيره که پر است از دانه هاي اشک من و آسمان به ياد تو پناه آورده ام... تو که از همان آسمان براي من آبي تري...
اي خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفي...محتاج توام

جهان کوچک من از تو زيباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...
واسه تکرار اسم ساده ي توست...صدايي از من عاشق اگر هست..
منو نسپر به فصل رفته ي عشق...نذار کم شم من از آينده ي تو..

هيچ مي داني چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم ؟
زان كه بر اين پرده ي تاريك اين خاموشي نزديك
آنچه مي خواهم نمي بينم
و آنچه مي بينم نمي خواهم















گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ...
















واسه غصه ي پاييز... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ...
















واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ...
















واسه شمعي که آب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند
















که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه............!!!!!
















تاحالا دل تنگ کسي شدي؟
















اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟
















بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني........
















اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه....
















اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي
















چه بخواي چه نخواي بعضي وقتها چقدر ساده عروسک ميشويم
















نه لبخندمي زنيم نه شکايت مي کنيم .......
















فقط احمقانه سکوت مي کنيم.................
















دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار د