
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم : تا شقایق هست زندگی باید کرد---نیستی سهراب
ببینی که شقایق هم مُرد---دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد!
یادته گفتی بهم: اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا--- که مبادا
ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو---اومدم آهسته---نرم تر از
پر قو---خسته از دوری راه--- خسته و چشم براه!
یادته گفتی بهم: عاشقی یعنی دچار---فکر کنم شدم دچار!
تو خودت گفتی:چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه--- آره
تنها باشه---یار غم ها باشه!

یادته می گفتی: گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم
به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان
تازه شود ---دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه---صاحب
یک نفسه---نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من---پس
کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت!
راستی می گفتی: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود---آره
کاشکی دلشون شیدا بود---من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب !
تو خودت گفتی بهم :
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق تر است!