تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردو سنگیند
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشید نمی دانی چه غمگینند
چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو
نمی دانم چه خواهد شد بی تاب و دلگیرم پر از دلشوره ام
کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر
لحظه می میرم...

خداحافظ
از این جا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندم اگه
...خداحافظ
دیگه میرم
...اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم دیگه میرم
...

ایستاده ام با قامتی غروبین
در انتظار رسیدن رفتن تو
مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو
می روی و من به ظاهر مانده ام
اما ،اما دلم با تو راهی شد
شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد
و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند
می آیی ،می دانم در چشمانت در نگاهت
می خوانم با آهنگی پر امید
کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم
بر گردنت می آویختم
تا این احساس شاید برای همیشه در تو بماند
انگار همين ديروز بود كه نگاهت كردم و شعله هاي عشقت را به جانم ريختي بي آنكه
بخواهم در درياي كوچك چشمانت غرق شدم و آنگاه كه به خويش آمدم ديدم
افسوس چيزي از ستاره نمانده جز سهابه اي كوچك از خاموشي اش باز هم برايم آواز بخوان
و مرا در همهمه دلنواز گيتارت گم كن .
.من ديوانه شعر هاي بي قافيه توام و ميخواهم شعري باشم كه گه گاه زمزمه اش ميكني …
.بيا كنار پنجره ..من هرگاه دلم برايت تنگ ميشود ميروم كنار پنجره زانوي غم بغل ميكنم
و نگاهت و نفس هاي گرمت را از پنجره ميجويم …هر گاه نبودم و نشاني از من نماند
براي دلتنگي هايم شمعي كنار پنجره كوچكم روشن كن و بگذار چشم آسمان از نبودن
ستاره كوچك اش
باز هم باراني شود….
من و تو همدرد یک حادثه ایم
پر از حکایت

رد پاهای تو جـــاده، یـادی از مسافـــــره
که هنوز دارم از، اون قد یه دنیا خاطــره
مثل یک فانوس اومده، توی شب سیاهه من
خیلی زود انس گـــرفت، با دل بیـــگناه من
اون که درد غربــت، تو گرمــی صـدام شنید
غصه رو تو دل خسته، فهمید و به جون خرید
شادی هاشو داد به من، غصه رو از دلم پرند
شعرهــای تازه سرود، تــرانه عاشقــی خوند
حالا من تنــهای تنــها، اون توی شهر دیـــگه
هنــوزم دوستم داره، با نامــه هاش بهم میــگه
چه دلتنگم برای تو
برای چشم غمگینت