به نام آفریننده عشق سحرگاهان به باغ رفتم تا دامنی گل سرخ
برایت به ارمغان آورم . آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست. بند دامنم بگسست و گلهای سرخ
همراه نسیم راه دریا را در پیش گرفتند. همه رفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند .اکنون دیگر گلی ندارم که تقدیم کنم اما هنوز دامنم از عطر گلهای سرخ
عطرآگین است . اگر می خواهی عطر دلپذیرگلها را ببویی امشب سر بر دامنم بگذار(برای دوست عزیزم )

چه زيبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگي هايي باشد
از نوع من
دلم مي خواهد احتياجم
نيازم
درد خفه شده ي سينه ام را
همان قدر احساس كني
كه گويي احتياج توست
نياز توست
درد ريشه دوانده در وجود توست
كوتاه سخن
دلم مي خواست
" تويي " نبودي
تو ، من
و
من ، تو بوديم
شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت
و
جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد
" بي نيازي"
نيازي از همه چيز و از همه كس
حتي از انديشيدن
انديشيدن به خوبي ها و عشق ها
آري حتي به عشق ها
چرا كه وصل من و تو
حادثه اي خواهد آفريد
در فراسوي واژه ي عشق
كاش در دهكده عشق فراوانـــــــــي بود
توي بازار صداقت كمي ارزانــي بود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهانــي بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شـــب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديـــــم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانــي بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي بـــــاران
غافل از آن دل ديوانه كه بارانـــــي بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغانـــي بود
كاش اسم همه دختركــــان اينجـــــــا
نام گلهاي پـــــر از شبنم ايرانـــــــي بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيمانـــي بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبــــها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايـــي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پايانــــي بود
ای رهگذران گوش
آشفته دلی هست در این خلوت خاموش
او زاده غم بود ز غم های جهان گشت فراموش...
عروسکهای من ،امشب بیاید
به دنیای قشنگ آرزوها
به باغ آشتی ها ،دوستی ها
به شهر رنگ رنگ گفتگوها
***
عروسک های من خوشحال باشید
به روی غصه درهارا ببندید
در آغوش من امشب از ته دل
بخندید وبخندید وبخندید....
***
چه خوب است امشب از باغ فرشته
برای بچه ها پولک بیاریم
گل خوشبویی از جنس ستاره
میان دامن مادر بکاریم
***
مبادا...مثل این که بی جوابید
خبر دارید حتما،دیر وقت است
لالالالاعروسکها بخوابید...
***
بخوابید و گل ونور وستاره
زباغ آسمان امشب بچینید
عروسکهای من مثل شب پیش
الهی خوابهای خوش ببینید...

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

به نام آنکه ناقوس کلیسایش آهنگ دوستی می نوازد

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت در اين کوه رودي است به نام صفا در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع!